فال حافظ
"/> یــــاوه گــــو!
یــــاوه گــــو!

اگر یک فکر احمقانه را حتی پنج میلیارد نفر هم قبول داشته باشند،باز هم آن فکر احمقانه است."مارکس"

سرزمین عجایب

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392

جهان و جهاد و جوان و تاجی دویدن

قانون و قلاده و قیچیِ قفل شکن

شور و شر و شرارتِ شیرین

شعر آمورف و بی آستر و آتل بستن

دلی پر از خِلت و خاشاک و خون

گور کن و گریه و گلایول گرفتن

حباب بال شکسته و هوای سرد و سنگینش

رویای فلج و سقط مُجازش

مترسکی از خس و کاه، اجباری برای ترس و پرواز!

جادوگری بی خال و جارو، بی بال و پشمالو

نفس های تازه و جیب های پُر از بَنگ

کتابی خوش جلد و صفحه های بی رنگ،

پا در هوا با عنوان نقشه ی جنگ!

پاسور و تکِ شاه شکن

پلان کلیشه ایِ آخر و نجات شیرین، پشت دوربین،

و همیشه خاموش در سرزمین عجایب!>>>

<<<دروغ عادیِ آیینه و قانون عکسِ تصاویر

گوسفندِ زیر پوستی و کبریت بی خطر

ستاره ی پر نورِ هزار ساله خاموش

بالشی از پرهای شکسته برای خوابی آرام

ماراتون و عرقِ سگ زندگی ریختن

رستمِ پسر کش و مجنونِ لیلیِ زشت، شدن

عشق چینی و تاریخ مصرفِ کوتاه

حوری های شب گرد و لذت تنوع

اشکِ دره ساز روی گونه

درد شکم و یبوست عادت شده

کاکتوس زمردی و خار و نفخ خفه شده

من و قند شکنی و قانون شکنی!

خدا و دستهایش زیر چانه و ژست همیشه نظاره گرش

"پویا"


هوایی تا رسیدن به خدا ...

جمعه هجدهم اسفند 1391

یک ظهر از خواب بیدار می شوم

                    و

به خواب دنیای هر روزم میروم...

             لبخندی خواهم زد ...

از همان لبخندهایی که گونه هایم را به درد می آورد ...

مقابل آیینه می ایستم 

              چشمان ورم شده ام را می پایم ...

چشمانی ورم شده از تعجب دیدن خواب هایم ..!

جورابی را پایم میکنم و آماده ی قدم زدن می شوم

با گذر از هیاهوی ازدحام ...

سرکی بر ساعت فروشی می زنم

ساعتی بر مچم میبندم ...

             با عقربه هایی طلایــــی

جیبم ازم چند دانه سیگار می خواهد ...

تت با دودی تلخ قلبم را شیرین کنم ...

      


    خانه ام...

 روی تختخواب صدادارم خواهم نشست ...

در خواب افکارم راه میروم ...

به سرابی می اندیشم که هیچگاه رویایم را خیس نکرد

 سرابی که هیچگاه آب نشد ...

منتظر لحظه ای می مانم ...

     لحظه ای که آن عقربه های طلایی بایستند ...

لحظه ای که سیگار روشنم را آب سرابم خاموش کند ...


به خوابی میروم ...

       خوابی را خواهم دید ....

            خوابی که دیگر ورمی را به چشمانم هدیه نمی دهد

      جان مرده ام تن زنده ام را رها میکند ...

تن بی جانم را خاک کنید

   وسط همان دشتی که هر شب به رویاهایم سرک میکشید

چند سانتی متر بیشتر چالم نکنید ..!

می خواهم گلی رو خاک چشمانم بِــروید

از پنجره ی نگاه آن گل آسمان را بنگرم ...

فاصله ام را با خدا کم کنم ...

   شاید رایحه ام بر دماغ خدا بوسه ای زند ....

 

                                                              "پویـا"


دست زیر چانه....

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391


نمی دونم چرا هر وقت از خدا اسم می برن همچین تصویری میاد تو ذهنم ...


انگار دستاشو گذاشته زیر چونه هاشو و بنده هاشو به حال خودشون گذاشته...


بنده ها هم که چه عرض کنم....


یکی دروغ...


یکی تجاوز...


یکی خیانت...


یکی قتل...


یکی تن فروشی...


یکی ادم فروشی...

یکی ظلم و زور...


یکی هم مثه خودش بیخیال دستاشو زیر چونه ش گذاشته و داره نیگا میکنه

این هیایوی مزخرفو و یه لبخند زیر پوستی نثارمون میکنــــــــــــــــــه....

پ.ن: حالا یه وَخ گیر ندین که چرا این عکسو گذاشتین


در بند ....

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391

سر به زیر و شاخکش پی حقیقت ...

دنیا در گیرِ دو گیره ی دندانش ...

 سر به زیر و تیز چشمانش پی عادت ...

دنیا در گیرِ لای انگشتان و زیر ناخن چنگالش ...

آن یکی کوچک و این یکی بزرگتر....

بی خبر از هم ...

و گره خورده در هم ...

حقیقت هایشان را شکار میکنند ...

بی پرده با چهره ای خشمگین و خندوار ...

آن دو بی عقل و آزاد ...

من عاقل و در بند ...!!!

سرم رو به هوا، دلم در دل زمین ...

می شکافم هر آنچه را شکافتنیست ...

 کی به کف آرم ...

کی به بند کشم ...

                         "پویا"

 

پ.ن :فک کنم فقط خودم فهمیدم چی گفتم ...!!!!!!


حكایت بودنت ...

سه شنبه نهم خرداد 1391

ناگهان همه جا روشن شد...
بی آنکه خودم بخواهم ...

همانند آن روز که چشمانم به دنیا باز شد...

این بار خنده وار، به روشنایی لبخند میزدم ...

اینبار نه وارونه ...

       راست و با صورتی پشمالو ...

          زمختی ام را ناز میکشیدم ...

 آیینه بهم لبخند می زد...

آمدنت زَنَندگی ام را را زندگـــــی کرد...

آمدنت حس نرم بهار را برایم تفسیـــــر کرد...

آمدنت نور تاریک ماه را در چشمانم سفیـــــد کرد...

آمدنت به یک باره چِراهایم را ناپدیـــــــد کرد...

اسم گلهای زیبا را به یک باره به فراموشی سپردم ...

و ناخواسته برای تعریفشان اسم زیبای تو بر لبانم جاری میشود...

چشمانم به یک باره تک بُعدی شده است...

همه تصویرها در چشمانم عکس تو است ...

و همه رنگ ها در نگاهم رنگ تو است ...

 درون هرکس همه دنیای اوست...

و قلب هرکس همه درون اوست ...

  دور و نزدیکت

         بود و نبودت

             رقص و اندوهت

                   کم و فزونت

همه را یک جا ...

در دنیای درونم ...

مهر و موم کرده ام و دارم و تا ابد خواهم داشت ...

                                                                                         "پویا"


همه جهان سراب من است....

یکشنبه بیستم فروردین 1391

با پاهایی فرسوده راه میروم این جاده را....

این جاده ی خالی و پر هیاهو را....

به سوی سرابی پر آب... سرابی پر از امید....

تشنه ام به هر آنچه نداشته ام...

در قدم هایم خواهم گفت باخود...

خوشا به حال سیراب ها....

که ز سیری، چشمانشان کم سو گشته و نمی بینند سرابی را...

باز با خود خواهم گفت....به قدم هایم یاداوری میکنم...

خوشا به حال خودم که تنهایم در این راه...

بی رقیب و تشنه در راه...

افکار دیوانه وارم مرا به خوردنی دعوت میکند...

نوشیدن جرعه هایی از شراب....

دعوتم می کند به تلو تلو خوردن این مسیر...

آه ... بالاترین لذت همین است... تلو خوردن افکارم...

پرش روی داشته هایم تا رسیدن به نداشته ها...

فحش دادن به داشته هایم تا پرستیدن نداشته ها...

این نداشته ها چیست؟؟ این داشته ها چیست؟؟

بوی خوشش از دور مشامم را میبوید...

لبانم را میبوسد و بر جانم سلام میدهد....

سرخوش تر از این نمی شود...

بی اختیار پاهایم پوست فرسودگی اش را بر جاده می اندازد...

رنگ تازگی را به خود میگیرد و شتابان راه میپیماید...

صدای هیجان انگیز قلبم، سگ های اطرف را به پارس می اندازد...

دیگر قدم نمیزنم... قدم هایم شتابانم، دویدن را نشانم میدهد...

با چشمانی باز درخت کنار سراب را میبینم...

سرم را بالا گرفته و با چشمان بسته ادامه میدهم...

چشمانم بسته است... اما سراب در رویام را میبینم و میدوم...

آه ... سراب در سراب ...

چشمانم را باز میکنم و میبینم....

اما... نه درختی را و نه سرابی را...

پشت سرم را مینگرم...

آه... از شتاب زیاد آن را پشت سرم گذاشتم و راه برگشتم نیست....    

این نداشته ها چیست؟؟ این داشته ها چیست؟؟

آری...این نداشته ها همان داشته هایی ست که شتابان از کنارشان میگذرم...

پس بی اختیار و با پاهای فرسوده ام سرابی دیگر را می پایم...

 

                                                                                       "پویا"


عیدی بدم خدمتتون...!!

شنبه بیست و هفتم اسفند 1390

یک سال دیگر هم گذشت... یک سال از عمر ما کم شد... از بچگی هامون یک سال بیشتر دور افتادیم... یک سال به پیری هامون نزدیک تر شدیم... بعضی ها به خوشبختی نزدیک تر میشن...بعضی ها به بدبختی هاشون نزدیک تر میشن... بعضی ها اصلا نیستن تو این دنیا... قراره به دنیا بیان... اونام یک سال به سرنوشتشون نزدیک تر میشن!!! بعضیا تموم شدن و رفتن، کسی ازشون خبر نداره...فقط تنها اتفاقشون نزدیک تر شدن سالگرد مرگوشونه...!!!!

 

 

نمی دونم دارم چی میگم، نوروز چه ربطی به مرگ داره آخه؟؟

چه ربطی به بچه ای داره که هنوز به دنیا نیومده؟؟؟

خواستم طبق عادت و عرف و ... این جمله ی تکراری که تو این روزها برای همه عادت شده و مثه ایرانسل که پیام میده و حوصله ی خوندنشو نداریم، اگه پیام تبریک سال نو میاد زود صفحه رو میبندیم، بهتون بگم سال نو مبارک ولی چون خودم چندشم میاد این جمله رو نمیگم... خودتون اگه دلتون خوشه سال نوتون مبارکه و اگرم ناخوشه خدایی نکرده، اگرم از کل ادبیات دنیا کمک بگیرم برای یه جمله ی قشنگ برای تبریک استفاده کنم باز به دلتون نمیچسبه... امیدوارم که این طور نباشین....

 

راستی بهتر بود آخرای سال رو جشن بگیریم یا اول سال رو ؟؟؟

آره آره این عید مخصوص ماست اصن...باید اول سال باشه... بله من الان به خودم مغرورم که این عید مخصوصه ماست (پ نه پ مخصوص پنیر کوزه س)... بیشتر شبیه یه کمدی و حرف مسخره س!!!!! میگی چرا؟؟؟

خب چون هر چی به وضعمون نگاه میکنم و به دور و بریام نیگا می ندازم میبینم بیشتر خوشحالند که یک سال به مرگشون نزدیک تر میشن!!!! خب مسخره س که بیام به این فکر کنم و مغرور بشم که این یک جشن و عید باستانی است!!!! زنده نگه داشتن تاریخ های درخشان به فیلم بازی کردن و حرفای قلمبه سلمبه زدن نیست... به چیزای دیگه ای که خیلی با ما غریبن.... نه نه ببخشید، ما با اونا غریبه ایم... اِ ... باز نشد!! راستی کی با کی غریبه ست؟؟ اصن شاید یه جنس نباشیم با گذشته مون... یارو اون سر دنیاس بیشتر به پاکی های گذشته ی ما نزدیکه اون وقت ما میایم به خودمون افتخار میکنیم برای گذشته مون!!!!!!

 

کلا آدمای خود بینی هستیم ما... هیچ وقت اومدیم به پدر بیچاره ای فکر کنیم که به خاطر نداری داره فقط دروغ، عیدی میده به بچه هاش... هر دروغی که یه جوری باشه بچه هاش زیاد احساس نداری نکنن... پیش دوستاشون زیاد سر به زیر نباشن.... نه والا فکر نمیکنیم...میدونین چرا؟؟؟ چون آدمای بدبختی هستیم ما...بی تعارف میگم خــــــــــــاک تو سرمون....میدونین چرا بدبختیم؟؟ چون فقط به فکر معامله هستیم... _جانم؟؟ _معامله با کی؟؟؟ مگه هر کدوممون یه بنگاه بزرگ راه نداختیم با خدامون؟؟؟ معامله با خدا رو میگم دیگه!!!!!!! .... _جانم؟؟؟ _می فرمایید چه ربطی داره؟؟؟

 

جانه من راستشو بگین اگه خدا رو سرمون واجب میکرد که باید مثلا طبق فلان فرمول بر هر مسلمانی واجب است که سال نو مثلا اینقد جریمه رو بپردازه مثله ماه رمضان!!!! کی فقرا رو یادش میرفت؟؟؟ البته باز کسی به فکر فقیرای بدبخت بیچاره نبودناااااا... مثه همیشه به فکر سود بردن از معامله شون با خدا میبودن که مبادا اون دنیامو از دست بدم...!!!!!!!!

 

کلا ما زاده ی زوریم...زور نباشه چیزی حالیمون نیس!!! از همون روز اول که زورکی کله مون رو گرفتن و با فشار و درد، آوردنمون بیرون به دنیا و ما جیـــــــــغ میکشیدیم!!!!!!! یادش بخیر اون روز اول هیچ وقت یادم نمیره چقد گریه کردم اون خانم که ماما صداش میزدن وقتی تشریف آوردم به دنیا و این جهان را منور ساختم همین خانم ماما چطور مثه باتیستای کشتی کج کار دو تا پامو گرفت و وارونه م کرد و چارتا ضربه ی قشنگ نثار پشتم کرد...!!! با خودم میگفتم این دیونه چرا اینکارو میکنه من که کاریش نداشتم!!! لابد داره تنبیه م میکنه که این چند ماهه مادرمو اذیت کردم!! ولی تازه الان میفهمم، دستش درد نکنه!!!!!!!!!!!!!

منم عجب آدمی هستم هااا نا سلامتی خواستم عید رو تبریک بگم!!!!! لابد قسمت نبوده بگم!!!!!!! ها؟؟؟ نمیشه که زورکی قسمتو تغیر داد...آره این یکیو نمیشه زورکی تغییر داد!!!!!!

 

خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید دیگه....وراجی زیاد کردم...

 

پ.ن : وا ئه م سال، سالی تازه یه نه وروزه هاته وه.... جیژنیکی کونی کوردا به خوشی و به هاته وه......... تو خوا کام خوشی؟؟؟ قورمان به سه ر بو خومان و چوار پارچه مان... ده ی با هه ر خوا لی خوش بوو کا حسن بخوینیتوو ئیمه یش بوی هه لپه رین........به و به ختین، به و به خت............


نور نا امیدی...

جمعه پنجم اسفند 1390

حرف ها برای گفتن زیاد دارم

      اما برایم زبانی نیست

فریادها برای نعره زدن زیاد دارم

     اما برایم نفسی نیست

محبت ها برای عشق در دل زیاد دارم

    اما برایم کسی نیست

رویاها برای زندگی در ذهن زیاد دارم

    اما برایم آینده ای نیست

من هستم و تنهایی...

یک تریلی محال در مغزم...

یک تریلی نمیدانم در فکرم...

با راننده ای به سوی ناکجاها...

تا رسیدن به انتها...

عبور از لبه ی پرتگاه...

پرواز به سوی تاریکی ها...

سقوط به سوی روشنایی ها...

تا خاموش شدن...

خاموش شدنِ این فکر...

این فکرِ پر از هیچ...

این هیچِ پر از معنا...

این معنایِ پر از غم...

این غمِ پر از امید...

این امیدِ نورانی ...

سوسوی نوری از دور...

در نصف شبی پر از سکوت...

سکوتی سنگین و پر از هیاهو...

   امـــــــــــــــــــــــــــــــــا

نور چشمان گرگیست گرسنه در شب...

چشم به راه خوردن ...

تا که فراموش نکنم....

    کـــــــــــــــــــــــه

همه چیز هیچ است و...

             هیچ است و...

                هیــــــــــچ...

                                        "پویا"

 

 


من می مانم ...

دوشنبه هفدهم بهمن 1390

برای ماندنم، نفس کافی نیست...

برای بردنم، مردن کافی نیست ...

برای مست کردنم، شراب کافی نیست...

برای پروازم، بال و پر کافی نیست ...

برای تسکینم، آبنبات کافی نیست ...

برای فریادم، نعره کافی نیست...

برای تنبیه م، چماق کافی نیست...

من خوده دردم ...

 برایم درمانی نیست...

برای من همه چیز کافی و ناکافیست ...

من کسی نیستم و همه کس برای خودم ...

همه کس دارم و تنهایم ...

تو هم خوده دردی ... اما درد من نی ...

بی نفس زنده ام ... با نور مرده ام...

یاد من روی سنگی است که خورد شده...

پرواز من با یادم است در گرد و غبار کوچه ها ...

فریاد من زوزه ی بادی است که می ترساند تو را ...

تنبیه من بارانی است که می شوید مرا...

تسکین من بارانی که میسازد سنگی دوباره ...

مستم می کند گردبادی از جنس عطر ...

مستم می کند...

 نوای چوبی خشک ، سیمی خشک، دمی بریده.... از ویولن...

مردن من بی یادی است ... نه بردن ...

                                                "پویا"

 


تصویر کور ...

یکشنبه نهم بهمن 1390

چشمان من ...

نخواهد دید ...

آسمانی را ... از رنگ آبی ...

    از رنگ صافی ...

         از رنگ پاکی ...

تا سرم را پایین گرفته باشم ... آسمانی را نخواهم ندید...

آری ...

  باید سرم را بالا بگیرم ... آنقدر بالا بگیرم که تا پاکی ها نفوذ  کنم...

  آنقدر بالا بگیرم تا دل اجرام را بشکافم ... به نرمی ...

آنقدر بالا بگیر تا همرنگش شوم ...

اما ...

   اما ...

     و بازهم اما.

اما  از شدت بالا گرفتن سرم... به پشت خواهم افتاد...

زمین خواهم خورد...

به فرش آیم ...

و ضربه ای سنگین مغزم را خاموش خواهد کرد ...

                  ضربه ای از خودم...         

چشمانم نخواهد دید...

نه عرش را ...

    نه فرش را ...

و دنیایی در ظلمات چشمانم فرو خواهد رفت ...

آری این یک رنگی بسیار زیباتر است ...

                                                                "پویا"


تعداد کل صفحات: (4) 1   2   3   4   

فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات