یــــاوه گــــو!

اگر یک فکر احمقانه را حتی پنج میلیارد نفر هم قبول داشته باشند،باز هم آن فکر احمقانه است."مارکس"

. . .

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390

 

چه لذتی دارد خر شدن در این دنیای خر تو خر . . .

چه لذتی دارد خر شدن، دیگران را خر دیدین و خود را سواره . . .

چه لذتی دارد خر شدن، خر را آدم دیدن و آدم را خر دیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، عرعر را ملودی شنیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، با جفتک ناز کشیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، مفتخر بر بار کشیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، در پی خری دگر دویدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، خود را به خری دگر فروختن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، می خواری و از خر دوری ورزیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، دود کردن و خران را سخره گرفتن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، مثل اسب جهیدن و بر همه چیز پریدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، با غرور راه رفتن و خرامیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، صاحب خران را نشناخته پرستیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، با اختیار از درختی میوه چیدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، خود را از دگر خران باز خریدن . . .

چه لذتی دارد خر شدن، بی ثمر، با افتخار پر کشیدن . . .

بیچاره خر، که نمی داند خر است و چه لذتی دارد خر شدن !

پ.ن: اعصابم خیلی داغونه                                                                          "پویا"


ول کن دیگه
یکشنبه یازدهم دی 1390 09:35 ب.ظ
می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد.

هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.

نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند.

مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟»

خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟»

خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار سوم گفت: «آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟»

خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت: «من!»

سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو
پاسخ پویا : حکایت خیلی جالبی بود.
مرسی از لطفتون.
ول کن دیگه
یکشنبه یازدهم دی 1390 09:35 ب.ظ
می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد.

هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.

نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند.

مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟»

خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟»

خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار سوم گفت: «آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟»

خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت: «من!»

سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو
شب بو
جمعه نهم دی 1390 07:45 ب.ظ
چه خر تو خر شده_:D
چرا اعصابت خورده؟
پاسخ پویا : به خاطر اینکه خر تو خره . . .!!


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic