فال حافظ
"/> یــــاوه گــــو! - مطالب مهر 1390
یــــاوه گــــو!

اگر یک فکر احمقانه را حتی پنج میلیارد نفر هم قبول داشته باشند،باز هم آن فکر احمقانه است."مارکس"

زیر مشت و لگد

چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390

هر روزه کارامون رو زیر مشت و لگد می گذرونیم، فرقی نمی کنه که چه نوع مشت و لگدی باشه، مهم اینه که اگه اون دو ضربه ی طلایی نباشه کارا خوب پیش نمی ره!!!!

مثه یه معتاد که اولاش معتاد نبود ولی تو یه محیط پر از سرنگ و پکنینک و سیخ و این جور چیزا بزرگ شده و هر روزه که چشاشو وا می کنه این ابزارو میبینه، که دیگه اونم معتاد میشه!! و هر روز مواد بیشتری می خواد!!!

ما هم هر روزه مشت و لگدهای بهتری می خوایم تا که کارا بهتر انجام شن!!!

واسه اینکه بهتر متوجه عرایض این بنده ی یاوه گو بشید، شروع امروزم رو تا الانی که دارم تایپ می کنم براتون میگم:

اول صبح با چند تا مشت و لگد از طرف هم اتاقی پا طلاییم از خواب پا شدم!!

منم یه مشت نثار اون یکی هم اتاقیم کردم که بره نون بگیره( یه مشت کافی بود چون آدم چیز فهمیه!!)

بعد صبحونه خوردن این هم اتاقیه چیز فهمه چند تا مشت و لگدِ دُرُس حسابی نثار اون یکی کرده که اتاقُ تر و تمیز کنه!!!

اومدم بیرون برم کلاس، خوشبختانه تا کلاس چیزی نخوردم( منظورم همون مشت ولگدس!) و چیزی هم درخور کسی ندادم!!

سر کلاس استاد بیچاره چندتا مشت و لگد پرت کرد که یکیش جریمه کردن یکی از همکلاسیا بخاطر تیکه پرونیش بود و دیگریم جریمه ی نقدی یکی دیگه از همکلاسیا به خاطر زنگ خوردن گوشیش بود( ای جون جلسه بعد شیرینی و آبمیوه مون ردیفه!!)

بعده کلاس که می خواستم برگردم خوابگاه، دم در ورودی محوطه، حراست بم گیر داده که باید کارت خوابگامو نشون بدم (نه بخاطر مسایل امنیتی!! به خاطر اینکه مطمئن شن که پول ریختم حساب دانشگاه یا نه، اینم یه نوع مشت و لگده برا ریختن پول تو حساب!!)

تا شام خدا رو شکر باز در امان بودم، ولی وقتی می رم سلف که غذا بگیرم، می بینم که کلی آدم تو صف وایسادن، زورکی میرم تو ببینم چه خبره....بله....غذا تموم شده!!! و همه منتظرن که برنج خرامان خرامان دم بکشه!!! آخر سرم به هر نفر یه تن ماهی  دادن که مثلا راضی شن به رضای خدا!! در اون شلوغی که هیچ نوع صفی وجود نداشت و اولویت به قدرتمندا(به لحاظ فیزیکی) بود، خودمو رسوندم به کارگر سلف تا غذامو بگیرم، اونجا بود که یه لگد به یاد ماندی از طرف یه آدم خوش هیکل خوردم، آخخخخ جاتون خالی!! بیچاره تقصیری نداشت، اون لگد لازمه رسیدن به غذاش بود!!( راستش همین لگد باعث شد که این مطلبو بنویسم!!)، لنگ لنگان برگشتم خوابگاه، با همین وضع چند تا مشت و لگد نثار هم اتاقیم کردم که بره کنسرو ها رو بجوشونه!!

این قصه ی یه روز عادی، تازه با کلی سانسور بود!!!

وهمیشه لزومی نداره که مشت و لگدا فیزیکی باشن، خیلی وقتا یه حرف آبدار به هزار تا مشت و لگد می ارزه!!

خیلی وقتا مقصر ما نیستیم ولی مجورمون می کنن به کاراته بازی با هم!!

خوب به نظر شما زندگی یه سگ که اسمش سگه بهتره یا زندگی ما؟؟!!


بی نام و نشان بهتر است!

شنبه شانزدهم مهر 1390

این سنگ قبر زشت چیست؟؟!

این همه کنده کاری و هنرمندی چیست؟؟!

آن تصویر هیولا با نامی از انسان، روی سنگ قبر، برای ترساندن کیست؟؟!

آن تاریخ شوم تولد، آن تاریخ شوم مرگ، برای دانستن کیست؟؟!

چه بوی گندی دارد رایحه ی این گل!!!

چرا باید فرزندان مان بدانند که ما بودیم پدران بی عرضه؟؟!!

تا زنده بودیم چشمان مان بی خواب بود....

بیایید با مردن اندکی بخوابیم!!!

                                                                                                           "پویا"


بوی خش خش برگ ها

جمعه یکم مهر 1390

سلام.

هر وقت می گن پاییز میاد بوی لباس های نو، کیف نو، کتاب های جدید درسی، ... به مشامم می رسد، یا هر وقت کتابی تازه را بو می کنم یاد پاییز می افتم و شروع سال تحصیلی....  شروع جدید خیلی چیزا و شروع دوباره و تکراری خیلی چیزای دیگه.....  چه زیبا بود  آشتی کنان با دوستمون می رفتیم کلاس و برگشتنی با هم قهر بودیم و دوباره برا فردا آشتی  ..... چه زیبا بود که از هم کینه ای نداشتیم و چقد با هم بودنمون مهم بود که زود همدیگه رو می بخشیدیم..... الان برا خود من این خیلی لذت بخشه که همون دوستی که روز اول با هم رفتیم مدرسه،  همین الان تو دانشگاه با هم، هم اتاقی هستیم....  اون روز اول مدرسه و با هم بودنمون که در ذهنم نقش بسته برام فراموش نشدنیه .....همچنین شب اول با هم بودنمون تو خوابگاه در اولین سال دانشگاه که با هم دو نفری به غذایی که مادرم برام پخته بود که اونجا بی غذا نمونیم، حمله ور شدیم!!..... و چقد از بچگی هامون اون شب با هم گفتیم.....

ولی گاهی وقتا هم تصاویری درد ناک که واسه همیشه تو ذهنم برا خودش جا خوش کردن، یادم نمی ره..... وقت هایی که می دیدم و می بینم  کودکانی دبستانی با شلوارهایی که بسیار کار کردن و پیراهن هایی پیر و کفشهایی کتانی، اما چه کتانی؟ و کله هایی تراشیده سال های تحصیلی شان را باهاش شروع می کنن..... دماغی برای بو کردن تازگی ندارن..... چند سانتی متر "کش" دور کتاب های کهنه ای که از همسایه یا خواهر و برادر بزگترش به ارث برده، برایش نقش کیف دبستان را بازی می کند......گناه کارم اگر روزی فراموش کنم چهره ی معصوم و شرمگین همکلاسیم را شبی که همراه با پدر پیرش در خیابان رفته گری می کرد....... اما چه فایده که فقط حسی دارم و بس...... چه فایده که توان کمک ندارم....چه فایده که شب با شکمی  برآمده می خوابم و خواب دوستی گرسنه می بینم و بعد از بیدار شدن دنبال غذا می پرم بر یخچال، و همه چیز فقط بایگانی می شود..... چه سخت است یک سال مرخصی گرفتن یک جوان از دانشگاه، برای پیدا کردن اندک پولی برای مخارج سال دیگر......چه سخت است دیدن چهره ی دختری معصوم که با چادری رنگ پریده حجابی می سازد بر نداریش......چه سخت است دیدن اشکی که در چشمان پدری حلقه زده، بغضی که گلویش را می فشارد و توان خریدن بوی تازه ی مهر را برای فرزندش ندارد.......

و زشت، ما هستیم که فقط می بینیم و فقط می گوییم...... و زشت من هستم با زبانی دراز و کله ای سیاه...... و زشت اوست که ما را زیبا می بیند.....

چه زیباست جمله ی اون خدا بیامرز که فرمود: " بنی آدم اعضای یکدیگرند" و لی حیف که نفهمید "چار دیواری و اختیاری، خواهیم خورد اعضایمان را" !!!

پ.ن : خواستم چی  بگم، ولی چی از آب در اومد!!!!!!!!!!  شروع پاییز و ریختن برگ های درختی و شروع بهار تحصیلی و شکوفه دادن درخت زندگی (اما کی میوه دهد، الله اعلم!!) رو به همه هم قطاری های گل، از کوچیک ترینشون تا گنده ترینشون رو تبریک بگم...

 

 




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات